تبليغاتX
عشق بی انتها





من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد  

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر

من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در

هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.

من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه یک دل معصوم

دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.

او بايد از نگاه زیبای تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.

من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...

تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛

ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه...

هرگز...هرگز

ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...

مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي... دیر و  با دست خالی   هر چند اگر میرسیدم هم کاری نمیشد کرد

يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز و هر ساعت دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که دیگر صدای تو  نمیشنوم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...

هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم

کاش صدای دل مرا شنیده بودی و کاش بغض در گلویم را فهمیده بودی

کاش  میشد قیمتت را با عشق پرداخت

کاش فهمیده بودی که عاشقانه دوستت دارم ....

ولی افسوس که حتی اینها هم برای با تو بودن کافی نبود...

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 | 14:0 | + | موضوع: |

 

عشق من

 دیدی کوهکن!

دیدی به جای کوه غم ،تیشه ات قلب من نشانه گرفت


دیدی قایق عشقم ز دریای محبت کناره گرفت


کبوتر دلم هوای آشیانه گرفت


آسمان غم ابر ناله گرفت


دیدی ...عشقت حباب بود و در هوا شکست


دیدی دلم شکست

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 1:59 | + | موضوع: |

خدا  

می گن تا خدا هست تنها نیستی....

پس خدا جون بیا اینجا...

بیا بغلم کن.

اشکامو پاک کن..یکم با محبتت نوازشم کن

خدا...می خوام یکم آروم بشم

بیا با هم قدم بزنیم.کلی درد دل تو دلم مونده

کلی حرف ناگفته دارم

خدا پس کجایی؟ چرا نمیایی اشکامو پاک کنی؟

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 0:52 | + | موضوع: |

آرام شکستم  

 

آرام شکستم...!!!

آرام شکستم از دوری و فراقت ...

آرام تر از مستی رویای شبانه که دمی با تو بمانم...

آرام شکستم که مبادا دل بارانی تو غصه سر آید...

مبادا دمی از عشق نگویی...

دمی از مهر نخوانی...

 

آرام شکستم و هیچ نگفتم از درد دل و آه شبانه ام...

آرام شکستم که ندانی شکستم!!!

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 15:10 | + | موضوع: |

خدایا ...  

خدایا ... 

کودکان گل فروش را می بینی؟! 

مردان خانه به دوش... 

دخترکان تن فروش... 

مادران سیاه پوش... 

واعظان دین فروش... 

محرابهای فرش پوش... 

پسران کلیه فروش... 

زبانهای عشق فروش... 

انسانهای آدم فروش... 

همه را می بینی؟؟؟؟ 

 می خواهم... یک تکه آسمان کلنگی بخرم... 

دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد!!!!

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 15:6 | + | موضوع: |

گشتم نبود  

می گویند : گشتم نبود اما من صادقانه می گویم :

که گشتم یافتم با من بود اما مال من نبود...


آپلود

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 1:30 | + | موضوع: |

 

• من همه ی این عاشقانه ها را برای تـــو می نوشتم...!
• وقتی شنیدم تقدیمشان می کنی به دیگری ناراحت نشدم...
• ... فقط، از این به بعد شادتــــر می نویسم
• تا نرنجــانیش
نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 0:51 | + | موضوع: |

دنیا  

ما به دنیا آمدیم اما................... دنیا به ما نیامد


آپلود

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| شنبه نهم اردیبهشت 1391 | 16:46 | + | موضوع: |

بغــــــــــــــل  

جای خالیت را .... !
نه کتاب پر می کند ....!
نه چیس و ماست .....
و نه حتی سیگار .....!
من دلـــــــــــــــم بغــــــــــــــل می خواهد ......♥

آپلود

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| شنبه نهم اردیبهشت 1391 | 16:41 | + | موضوع: |

 

دلـ ــم بـ ــرای تـ ــو کـ ــه نـ ــه,

ولـ ــی بـ ــرای روزهـ ــای بـ ــا هـ ــم بـ ــودنـ ــمـ ــان تـ ــنـ ــگ شـ ــده

بـ ــرای تـ ــو کـ ــه نـ ــه,

ولـ ــی بـ ــرای :: مـ ــواظـ ــب خـ ــودت بـ ــاش :: شـ ــنـ ــیـ ــدن تـ ــنـ ــگ شـ ــده

بـ ــرای تـ ــو کـ ــه نـ ــه,

ولـ ـی بـ ـرای نـ ـگـ ـاهـ ـی کـ ـه تـ ـا پـ ـیـ ـچ سـ ـر کـ ـوچـ ـه تـ ـعـ ـقـ ـیـ ـبـ ـم
مـ ـی کـ ـرد تـ ـنـ ـگ شـ ـده

بـ ــرای تـ ــو کـ ــه نـ ــه,

ولـ ــی بـ ــرای دلـ ــی کـ ــه نـ ــگـ ــرانـ ــم مـ ــی شـ ــد تـ ــنـ ــگ شـ ــده . . .



نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 | 21:18 | + | موضوع: |

روی سنگ قبرم بنویسید..  

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند،دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 | 19:6 | + | موضوع: |

دروغ  

به این که راحت دروغ می گی ، عادت کردم !



 ولی ... دلم می سوزه 



وقتی برای اثبات دروغت...



 می گی به جون تو که دوستت دارم

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 | 19:0 | + | موضوع: |

من ، تو ; ما  

من ، تو ; ما


یادت هست ؟



تمام شد



حالا : تو ، او ; شما


من هم به سلامت . . .

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 | 18:58 | + | موضوع: |

فقط واسه خودش  

عاشقو مجنونت شدم...نخونده مهمونت شدم...کلی پریشونت شدم ... اما بازم نیومدی! 

قهوه ی فنجونت شدم ...شمع تو شمدونت شدم....خاک تو گلدونت شدم اما بازم نیومدی! 

برف زمستونت شدم... رسوا و حیرونت شدم... چک چک ناودونت شدم... اما بازم نیومدی!

افتابو بارونت شدم ...اشکال غلتونت شدم...عطر گلابدونت شدم... اما بازم نیومدی! 

 ماه تو عیونت شدم...خرابو ویرونت شدم...گل گلستونت شدم ... اما بازم نیومدی! 

 سه ماه تابستونت شدم...الوند و کارونت شدم...دشتای ایرونت شدم... اما بازم نیومدی! 

دنا و هامونت شدم... نزدیک تر از جونت شدم...رگت شدم،خونت شدم... اما بازم نیومدی!  

خادم و در مونت شدم... اسیر زندونت شدم...گلاب کاشونت شدم... اما بازم نیومدی!  

 یه جوری مدیونت شدم...سنگ خیابونت شدم...راهیه میدونت شدم... اما بازم نیومدی! 

تو سختی آسونت شدم... تو دردا درمونت شدم...ناجی پنهونت شدم... اما بازم نیومدی! 

لباسو سامونت شدم ...سارق ایمونت شدم...چشمای گریونت شدم.... اما بازم نیومدی!  

لبای خندونت شدم....گشنه شدی نونت شدم...اب فراوونت شدم...  اما بازم نیومدی!

 همیشه ممنونت شدم...من نی چوپونت شدم...آب تو بیابونت شدم... اما بازم نیومدی! 

شعرای ارزونت شدم...عمری غزل خونت شدم ... تسلیمه قانونت شدم... اما بازم نیومدی!

کشته ی مژگونت شدم... هلاک چشمونت شدم...اما بازم نیومدی!

رفتم و قربونت شدم...    نم نم بارونت شدم    اما بازم نیومدی!!!!!! 

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 | 18:43 | + | موضوع: |

یکی را دوست می دارم  

*  تقدیم به دوستی که دوستش دارم *

                                                 

یکی را دوست می دارم

ولی افســــــــــــــــــــــــــوس

 او هرگز نمی داند !!!

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که

                                              او را دوست می دارم

ولی افســــــــــــــــــــــــــوس

او هرگز نگاهم را نمی خواند !!!

به برگ گل نوشتم من که

                                               او را دوست می دارم

ولی افســـــــــــــــــــــــــوس

او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند !!!

به مهتاب گفتم ای مهتاب

سر راهت به کوی او سلام من رسان وگو که

                                                 او را دوست می دارم

ولی افســـــــــــــــــــــــــوس

یکی ابر سیه آمد ز روی ماه تابان را پوشانید !!!

صبا را دیدم و گفتم

صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که

                                                او را دوست می دارم

ولی افســــــــــــــــــــــــــوس

ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید !!!

کنون وامانده از هرجا باخود کنم نجوا

یکی را دوست می دارم

ولی افســــــــــــــــــــــــــوس

او هرگز نمی داند !!!

 

 

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 | 22:1 | + | موضوع: |

* دوستت دارم*  

 

نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت

دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را

آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 | 9:31 | + | موضوع: |

شور عشق  

خواهم امشب عـــــشق را معنا کنم


خواهم امشب شور وشــوق وناله ها


دانم اين شور و نشاط از لطف اوست


ايــــــزدم گر حکــــم دارد جـــان من


شرط مهرش نيست چـشم خون فشان


دانم اين جانان به نزديک است امـــيد

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| یکشنبه ششم تیر 1389 | 18:14 | + | موضوع: |

عشق واژه ای بیش نیست، اما معانی بسیاری دارد  



عشق اعتیاد شدید روح انسان است. حتی کسانی که ان را تجربه نکرده اند                    

 آرزو می کنند فرصتی برای عشق ورزی با شخصی خاص داشته باشند.

 صدایت لرزشی در درونم به وجود می آورد ولبخند تو دعوتی است                                      

  برای تصورات من به سوی جنون.

 هر کاری که انجام داده ام به خاطر تو بوده است.

 عشق واقعیت است. عشق مهربان است.                                                                        

 اگر در جستجوی عشق نباشی عقب خواهی ماند.

 عشق خواهد مرد اگر محکم به آن بچسبد و به پرواز در خواهد آمد                                

 اگر خیلی آرام نگهش داری.

 اگر من عاشق تو هستم پس وظیفه ی تو چیست؟

 عشق زمانی است که شما می خواهید به درون وجود دیگری                                        

راه یابید و قلبتان را به دیگری پیوند بزنید.

 برای گفتن ( دوستت دارم) تنها لحظه ای کافیست.                                                            
اما برای اینکه نشان بدهید چقدر...یک عمر زمان لازم است.

 با عشق زندگی کنید چرا که از دست دادن عشق از دست دادن زندگی است.

 عشق: دو روح است با یک فکر. دو قلب است با یک ضربان.
نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| یکشنبه ششم تیر 1389 | 18:12 | + | موضوع: |

عجایب سال 3000به روایت تصویر  

سال 3000
سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000


 

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

سال 3000

 

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 | 19:4 | + | موضوع: |

فصل آدمهای بی کس و تنها  

 

آیا می دانید فصل آدمهای بی کس و تنها چه فصــلی است؟

آری فصــل زمستــــان...

چون آسمانش همانند دل آنها،ابری ومه آلود وغمگین است.

می خواهد ببارد مثل چشمان بغض آلود من...

ســـرد است مثـــل قلب تنهــــای من...

مه آلود است مثل شیشه بخار گرفته اتاقم...

همیشه روزهای سرد و ابری زمستان مرا در نوشتن برگی از

کتاب تنهایی و بی کسیم مرا یاری داده است.

طاقت تنهایی را ندارم...تنهایی برایم همانند مرگ سرد است.

نبودت ابتدای هر ویرانی ست در من

خاطرت شبهای زمستانی ست در من

خسته ام از

 

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| پنجشنبه ششم اسفند 1388 | 18:25 | + | موضوع: |

نشان ِ عشق  

ای كه می‌پرسی « نشان ِ عشق چيست؟! »

عشق چيزی جز ظهور مهر نيست!

عشق يعنی مهر  ِ بی چون و چرا
عشق يعنی كوشش بی ادعا!

عشق يعنی مهر  ِ بی اما ، اگر
عشق يعنی رفتن ِ با پای سر!

عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست
عشق يعنی جان ِ من قربان اوست!

عشق يعنی خواندن از چشمان ِ او
حرف‌های دل بدون ِ گفتگو!

عشق ، يار مهربان زند‌گی
بادبان و نردبان زند‌گی!

عشق يعنی دشت ِ گل‌كاری شده
در كويری چشمه‌ای جاری شده!

يک شقايق در ميان دشت خار
باور امكان ِ با يک گل ، بهار!

در خزانی برگ‌ريز و زرد و سخت
عشق تاب ِ آخرين برگ درخت!

عشق يعنی روح را آراستن
بی‌شمار افتادن و برخاستن!

عشق يعنی زشتی ِ زيبا شده
عشق يعنی گنگی ِ گويا شده!

عشق يعنی گل به جای خار باش!
پل به جای اين‌همه ديوار باش.

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| پنجشنبه ششم اسفند 1388 | 18:24 | + | موضوع: |

تو همان ساحل امني  

تو همان ساحل امني كه شدي امين اين دل

     تو همان سوداي سردي كه شدي آتش اين دل

   تو همان قاب شكسته روي كتف چپ ديوار

    تو همان آينه هستي كه شدي صورت اين دل

 تو همان اميد سبزي كه زدي جوانه در دل

      به اميد سبز آن روز كه شوي صاحب اين دل          

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| پنجشنبه ششم اسفند 1388 | 18:23 | + | موضوع: |

محاکمه عشق  

 

جلسه محاکمه عشق بود

و قاضی عقل ‘

و عشق محکوم به تبعید به دور ترین نقطه ی مغزشده بود

یعنی فراموشی ‘

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

ولی همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

آهای چشم مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی

و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید

حالا چرا این چنین با او مخالفید؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بیزارند!

ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!

قلب نالید: که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند

و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

پس من همیشه از او حمایت خواهم کردحتی اگر نابود شوم

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| پنجشنبه ششم اسفند 1388 | 18:22 | + | موضوع: |

عاشقی  

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند

انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان : یواش تر برو من می ترسم

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم

مرد جوان: خوب اما اول باید بگی خیلی دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم حالا می شود یواش تر برونی؟

مرد جوان : مرا محکم بگیر

زن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری؟

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا بر داری و روی سر خود  بگذاری اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه ......

روز بعد واقه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد

 یکی از دو سرنشینان زنده ماند و دیگری در گذشت ....

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند

با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ...   .
 

ازش پرسیدم منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو ....

گفت تو رو .

بعدش اون ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو ...

من بهش گفتم زندگیمو ....

اون قهر کردو رفت و دیگه هم نیومد ...

ولی ....
 
هیچ وقت نفهمید که اون همه زندگیم بود .....   .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| پنجشنبه ششم اسفند 1388 | 18:20 | + | موضوع: |

مديريت بر انديشه  

 

 

۱-

ذهن شما كارخانه انديشه است و
شما مدير توليد آن هستيد،
مي توانيد افكار مثبت و يا منفي
توليد كنيد ايده هاي ديگران نيز
مواد خام شما هستند.

 

۲-

بسياري از مردم به طرز درست
انجام دادن كارها بيش از اصل كار
توجه دارند.

 

۳-

بسياري از شركتها فاقد درب خروج
ايده ها، كاغذها، اشخاص و
محصولات هستند.

 

۴-

مدير خوب كسي است كه از
تجهيزات خود بيشترين بهره برداري
را مي كند. مدير بهتر از او كسي
است كه از حرفه اش بيشترين
بهره برداري را مي كند. مدير بهتر از
اين كسي است كه بر حرفه اش
مديريت مي كند. با اين حال مدير
از همه اينها بهتر كسي است كه بذر
انديشه را در اذهان كاركنانش
مي كارد.

 

۵-

ماجراي موفقيت در دو كلمه است،
كار ، كار

 

۶-

مي شنوم، فراموش مي كنم.
مي بينم، به خاطر مي سپارم.
انجام مي دهم، درك مي كنم.

 

۷-

لطف خداوند است
كه شما را از آينده، بي اطلاع نگه
مي دارد ، در غير اين صورت
ممكن است خودتان را
حلق آويز كنيد.

 

۸-....بقیش تو ادامه مطالب


ادامه مطلب ...
نوشته اي از يك عاشق به نام :منصور| شنبه یکم اسفند 1388 | 18:33 | + | موضوع: |





×